پورتال اهل‌بیت(ع) ـ وابسته به مجمع جهانی اهل‌بیت (ع)

سایت قرآن کریم، نهج‌البلاغه، صحیفه سجادیّه و ادعیه و زیارات پورتال اهل‌بیت علیهم‌السلام

دسته بندی مقالات

عنوان مقاله

حقايق آسماني در الفاظ زميني (قسمت نخست)
سيد محمد حسين موسوي زاده


تعداد بازدید 525 دسته بندی: زبان قرآن
متن مقاله

چکيده:
در ميان معارف وسيع و بزرگ قرآن کريم، موضوعاتي هستند فراتر از حس و دريافت‌هاي زميني انسان‌ها؛ که در اصطلاح قرآن، به آن «غيب» گفته مي‌شود و راه دسترسي به آنها حواس ظاهري نيست. تمام اين معارف در قالب الفاظي بيان شده است که همان زبان رايج مردمان بوده و آنان براي رفع و رجوع زندگي خود الفاظ را وضع کرده‌اند.
اين مقاله مدعي است امور غيبي که در قرآن کريم بيان شده‌است، مطالبي هستند مطابق با واقع که داراي معادل خارجي هستند و بيان آنها در قرآن کريم به بهترين شکلي ممکن بوده ‌است خداوند متعال منزه است از آنکه مطالبي در قرآن بياورد که پشتوانه واقعي نداشته و صرفا بر اساس مجاز و کنايه هدايت را براي بندگان ايجاد کند، بلکه معارف قرآن ريشه در واقعيت داشته، اما چون لازم بوده‌است که آن حقايق بلند و آسماني در الفاظ زميني ريخته و بيان شود؛ در اين فرآيند عده‌اي با نگاه سطحي به اين نوع گزاره‌هاي قرآن، آنها را مطابق تصورات ذهني و زميني تحليل کرده، يا موهوم مي‌دانند و يا از جنس مجاز و صنايع ادبي مي‌گيرند که همه اينها نادرست است، چرا که به حقيقتِ اين گزاره‌ها نرسيدند.
در اين مقاله پس از تبيين موضوع و موطن بحث، با بيان چند نمونه قرآني و تحليل آنها مطلب روشن مي‌شود. موضوع مقاله جزء مباحث مباني تفسير و در حوزه زبان شناسي قرآن مي‌باشد. از نگاه ديگر، اين موضوع مربوط به بحث «هرمنوتيک» و پيش‌ذهن‌هاي تفسيري بوده و لازم است هر مفسر در نحوه مراجعه خود به اين گونه از آيات، جايگاه خود را در رد و يا قبول موضوع مقاله مشخص سازد.

کليد واژه‌ها:
حقايق آسماني، الفاظ زميني، غيب، امور غيبي، عالم غيب

حقايق آسماني:
محتواي قرآن کريم راجع به موضوعات گوناگوني است. از سرگذشت اقوام پيشين گرفته تا حوادث زمان نزول تا اوامر و نواهي در ابعاد اخلاقي و احکام و تا معارف اعتقادي. علاوه بر اين نوع امور که روش دريافت و درک آنها شنيدن و تعقل درباره آنهاست، يک سلسله مباحثي در قرآن وجود دارد که در حيطه تجربه حواس نبوده و عقل انسان به عمق آن پي نخواهد برد و راه نيل به آنها پاي افزار ديگري غير از اسباب‌هاي معمولي مي‌طلبد.
اسماء و اوصاف حق تعالي، آفرينش اوليه عالم و انسان، عالم ملائکه، گزاره‌هاي مربوط به شيطان، امور مربوط به عالم آخرت اعم از اوصاف بهشت و جهنم و...، سرفصل‌هاي مباحث مربوط به غيب است که در قرآن کريم فراوان يافت مي‌شود.
از لحاظ لغوي، «غيب» پوشيده ماندن از چشم است و در کاربست عام، به هر چه که از حواس مخفي باشد و جزء امور اوليه عقلي نباشد گفته مي‌شود.(راغب اصفهاني،/617) غيب در مقابل شهادت بر آنچه که حواس دسترسي ندارد منطبق است.(طباطبايي، الميزان، 1/46)
جهان‌بيني قرآن، جهان را مجموعي از غيب و شهادت مي‌داند. پديده‌هايي که با حواس قابل درک هستند و قضايايي که فراتر از حواس هستند. اهميت اعتقاد به غيب به اندازه‌اي است که قرآن کريم ايمان به غيب را رکن ايمان اسلامي مي‌داند؛ ﴿الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ﴾(بقره/3).
اما امور غيب دو گونه است: غيب نسبي و غيب مطلق. (مطهري، ‌27/174) غيب نسبي چيزهايي است که از حواس شخصي به علت دور بودن و يا وجود مانع مادي پوشيده باشد. مثلاً براي کسي که در تهران است، تهران، شهادت و اصفهان غيب است. در قرآن کريم آياتي که به غيب نسبي اشاره دارد وجود دارد. مثل آيه ﴿تِلْکَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْکَ﴾(هود/49) که درباره قصص انبياي گذشته است که به دليل دوري زماني، از پيامبر(ص) مخفي بود.
غيب مطلق اموري هستند که پوشيده ماندن آنها نه به دليل دوري و يا مانع مادي است، بلکه به آن دليل که آنها اموري نامحدود و غير مادي هستند، از حواس انسان مخفي مي‌باشند. از جمله ويژگي‌هاي نامحدود بودن عالم غيب اين است که بر خلاف عالم ماده، زمان و مکان ندارد و فوق مکان و زمان است. بديهي است آنجا که قرآن، مؤمنان را توصيف مي‌کند که به «غيب» ايمان دارند، مقصود غيب نسبي نيست؛ همه مردم ـ‌ اعم از کافر و مؤمن‌ ـ به غيب نسبي ايمان و اعتراف دارند، بلکه منظور غيب مطلق است.
در اين مقاله منظور از حقايق آسماني، غيب مطلق است.

الفاظ زميني:
قاعده کلي در ارسال رسل از جانب خداي متعال آن است که همه فرستادگان از ميان مردم و با زبان آنها فرستاده شدند؛ ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ﴾(ابراهيم/4). قرآن کريم نيز از اين قاعده عمومي‌جدا نيست و به زبان عربي، زبان مردمان نزول آمده است؛ ﴿إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ﴾(يوسف/2).
آنچه که نکته اصلي است، اين است که تنها از طريق الفاظي که در ميان مردم بوده و به کار مي‌گرفتند، بايد معارف و هدايت‌ها بر مردمان عرضه مي‌شد و تصور ايجاد زباني جديد جدا از زبان رايج براي بيان معارف بلند، امري نامقبول و خارج از فرايندهاي طبيعي شکل گيري زبان است.
واژه‌ها که در قالب جملات معنا داري بيان مي‌شوند، توسط خود انسان‌ها براي رفع و رجوع امور زندگاني وضع شده‌اند(طباطبايي، الميزان، 1/9) و بنابراين وضع ابتدايي الفاظ در اموري بوده که در اطراف آدميان بوده و با آن سر و کار داشته‌اند. اين امر به ويژه در ميان مردم جزيرةالعرب که جهان بيني‌شان از محدوده محسوسات فراتر نمي‌رفت؛ ﴿يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ﴾(روم/7)، بيشتر به چشم مي‌خورد؛
«الفاظ و کلمات موضوعه در لغت عرب، بيشتر براي افاده معني کوتاه و سطحي ساخته شده‌اند و گنجايش و کشش آن را ندارند تا معاني گسترده و عميق را افاده کنند.»(معرفت، علوم قرآني، 145)
قرآن کريم با تغيير چهره کلمات، آنها را در مفاهيم عميق‌تري وارد کرد؛
«عرب جاهلي واژه‌ها، آداب، مناسک و قرباني‌هاي خود را داشت. وقتي خداوند اسلام را فرستاد، اوضاع دگرگون شد. باور‌هاي نادرست منسوخ شد و برخي از معاني قديم به معاني جديد منتقل شد. واژه‌هايي مانند مؤمن، مسلم، کافر، منافق پديدار گشتند و براي برخي چون صلاة، سجود، صيام، حج، زکات و غيره خصوصيات جديد نهاده شد.»(1)(ابن فارس، /22)
دلالت الفاظ بر معاني جديد تنها در کاربست‌هاي گزارش از امور غيبي نبود، بلکه درباره حيطه وسيعي از معارف قرآن اين مسئله اتفاق افتاد. الفاظ فراواني وجود دارند که اگر چه در قرآن داراي معاني معرفتي و ديني هستند، اما در اصل، کاربرد‌هاي ابتدايي اين الفاظ، اموري زميني بوده است. مثلاً «صراط» که در قرآن، مسير هدايت و برون رفت از تاريکي‌ها به روشنايي‌هاست،(2) در ابتدا به راه روشن وسيع گفته مي‌شد؛(طبرسي، ‌1/104) «لوح» در لغت به استخوان پهني گفته مي‌شود که مي‌توان بر آن چيزي نوشت،(ابن منظور،2/584) اما در اصطلاح قرآني، «لوح محفوظ» مبدأ و مرجع قرآن است که جايگاه بلندي داشته و حقيقت قرآن از آن نشأت مي‌گيرد؛ «سبح» به معناي شنا کردن است(راغب اصفهاني، /392) و معناي قرآني آن منزه دانستن خداي متعال از هر عيب و نقصي است؛ معناي ابتدايي «نفاق» کندن زمين است(فراهيدي، 5/178) و در قرآن با معناي دورويي به کار رفته است؛ «برزخ» به معناي حائل ميان دو چيز است(همان، ‌4/338) و اصطلاحاً به معناي عالم قبر مي‌باشد و ... .
گسترش معنايي الفاظ در قرآن کريم مطلبي است که مفسران به آن توجه داشته‌اند. مرحوم علامه طباطبايي گسترش معنايي را ناشي از «گسترش در مصاديق» مي‌دانند. ايشان توجه به اين امر را آنچنان مهم قلمداد کرده‌اند که در مقدمه تفسير خود توضيحات مناسبي در اين زمينه گفته و در جاي جاي تفسير نيز نسبت به آن توجه داده‌اند.(طباطبايي، الميزان، 2/320-315؛ 13/108؛ 14/359؛ 8/157؛ 17/7) ايشان در مقدمه الميزان مي‌گويند:
«همه اختلاف‌ها ناشي از چگونگي انطباق الفاظ -چه مفرد و چه مرکب- بر مصاديق آنهاست که هم براي مدلول‌هاي تصوري رخ مي‌دهد و هم تصديقي.»(همان، 1/9)
ايشان با ذکر نمونه‌هايي توضيح مي‌دهند که به دليل انس و عادت ما، به محض شنيدن واژه‌ها، معاني مادي آنها در اذهان متبادر مي‌شوند. مثلاً وقتي واژه‌هاي آسمان، زمين، صفحه (لوح)، تخت (عرش)، صندلي (کرسي)، بال فرشته و لشکر شيطان را مي‌شنويم، مصاديق طبيعي آنها به اذهان ما وارد مي‌شود. يا اينکه با شنيدن عبارت‌هاي «خدا خلق کرد»، «خدا اراده کرد»، «خدا خواست»، آنها را با قيد زمان در نظر مي‌گيريم و عبارت‌هاي «در نزد ما» (من لدنا)، «نزد خداوند» (عند الله) و «به سوي خدا» (الي الله) را با قيد مکان تصور مي‌کنيم و يا اراده و خواست خداوند را مشابه اراده‌هاي خودمان در نظر مي‌گيريم.
در امور جاري زندگي با تغيير در روش‌ها و اسباب زندگي، مصداق واژه‌ها نيز تغيير مي‌کنند. مثلاً «چراغ» اوليه چيزي بود که با فتيله و روغن روشنايي ايجاد مي‌کرد و امروز باز به چراغ‌هاي الکتريکي، «چراغ» مي‌گوييم، حال آنکه ذات و صفات او تغيير يافته ‌است و اين به لحاظ باقي بودن هدف در اين وسايل است، نه شکل و صورت آنها؛
«بايد توجه داشت که مدار در صدق اسمي بر مصداقش آن است که مشمول غايت و غرض آن اسم واقع شود و نبايد در تعيين مصداق واژه‌اي، تنها در يک صورت جمود پيدا کرد. اشکال اساسي برخي از اهل حديث مثل حشويه و مجسمه، جمودگرايي در تشخيص مصاديق است که ناشي از عادت و انس با امور مادي است.»(همان)
استاد شهيد مطهري نيز مثال «نور» را براي اين قضيه بيان مي‌کنند.(مطهري، 26/459) وقتي ما لفظ «نور» را مي‌شنويم، به ذهنمان نور حسي متبادر مي‌شود. اما از آنجا که نور به هر چيزي گفته مي‌شود که روشن و روشن کننده باشد، به امور غير مادي که اين خصيصه را داشته باشد، مثل علم و ايمان هم «نور» گفته مي‌شود.
از اينجا مشخص مي‌شود که نام گذاري اشياء به خاطر غايت و غرض آنهاست و به تعبير ديگر، «وضع الفاظ براي روح معاني است».

فرآيند بيان حقايق آسماني:
بارها در قرآن آمده است که قرآن «نازل» شده است. اما واقعا نزول و پايين آمدن قرآن به چه معناست؟ مسلما منظور پايين آمدن قرآن پايين آمدن مکاني نيست، چرا که اساسا جنس معارف قرآن مادي نيست. به اين گونه فرود آمدن، «تجافي» گفته مي‌شود، مانند فرود آمدن قطرات باران. اما نزول قرآن به صورت «تجلّي» بوده‌است؛ بدين معنا که حقيقت قرآن بدون ترک کردن مقام عالي خود، رقيق شده آن پايين مي‌آيد؛
«تنزل قرآن کريم به نحو تجلي است؛ يعني در عين حال که معارف آن به دست مردم رسيده، مرحله اعلايش در مقام لدن، نزد خداي علي حکيم و مرحله عاليه‌اش، در دست فرشتگان کرام برره است. بنابراين، قرآن کريم يک حقيقت ذو مراتب است.»(جوادي آملي، تفسير موضوعي، 1/46ـ35)
تنزيل به معناي فرود آمدن حقايق بلند و آسماني در الفاظ ساده و زميني است. بيان حقايق آسماني در الفاظ زميني به معناي پايين آوردن آنهاست تا در دسترس فهم عامه واقع شوند؛
«اگر کسي در آيات قرآني تدبر و دقت کند، هيچ چاره‌اي جز اين ندارد که اعتراف کند آيات قرآن دلالت دارند اين قرآني که تدريجا بر رسول خدا(ص) نازل شد، متکي بر حقيقتي است متعالي و بس بلند که عقول عامه بشر از درک آن قاصر، و دست افکار آلوده به هوس‌ها و پليدي‌هاي ماده‌ از رسيدن به آن حقيقت کوتاه است.»(طباطبايي، الميزان، 2/19)
و همچنين آسان کردن قرآن در آيه ﴿وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّکِرٍ﴾(قمر/17) هم به همين معناست که حقايق عميق و بزرگ را ساده کرديم و در معرض انديشه و عقل عموم انسان‌ها قرار داديم، آيا پند گيرنده‌اي هست؟!
«ممکن است منظور از آسان کردن قرآن، پايين آوردن حقايق عالي و مقصود‌هاي بلندتر از افق فهم‌هاي عادي به مرحله زبان عربي باشد که فهم عموم به آن برسد. همان گون که از آيه ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْکِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَکِيمٌ﴾(زخرف/4-3) استفاده مي‌شود.»(همان، 19/70)
فرايند تبديل حقايق آسماني به الفاظ زميني را مي‌توان همانند تبديل عناصر مشابه در دو دستگاه هندسي در نظر گرفت.(3)
زبان حقيقت گو، نه راز آلود و مجازگرا:
تعريفي که آيات قرآن از اين کتاب آسماني مي‌دهند، آن است که اين کتاب «حق» است. حق بودن يا مستقيما وصف معارف آن است؛ ﴿وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْکَ مِنَ الْکِتَابِ هُوَ الْحَقُّ﴾(فاطر/31)، ﴿وَإِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ﴾(حاقه/51)، ﴿لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ﴾(فصلت/42).
و يا اشاره به فرايند نزول آن دارد؛ ﴿إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ﴾(نساء/105)، ﴿وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ﴾(اسراء/105).
معناي لغوي «حق»، مطابقت و موافقت است؛ «أصل الحَقّ: المطابقة و الموافقة».(راغب اصفهاني، /246) علامه طباطبايي با توضيح درباره گفتار حق، رفتار حق و موجود حق، درباره موجود حق مي‌فرمايد:
«شيء خارجي هنگامي حق است که مطابق آنچه در نظر است موجود باشد و شيء غير موجود که فکر شود وجود دارد، باطل است. همين طور براي موجودي که اصل وجودش ثابت شده، اگر ويژگي‌هايي متصور بشويم که در او نباشد، باز باطل است.»(طباطبايي، الميزان، 11/235)
از اينجا مي‌توان استفاده کرد و گفت چون قرآن و معارف آن حق است، در مواجهه با معارف و اموري که در آن نام برده شده، بايد مبنا بر وجود حقيقي و خارجي داشتن آن امور باشد.
زبان قرآن زبان بيان حقايق است؛ يعني حقايق عالي مرتبه که بالاتر از انديشه‌هاي معمولي انسان‌هاست، در قرآن در قالب الفاظ رايج مردمان آمده است. ما انسان‌ها بر اساس تصورات ذهني و طي مراحلي که همواره براي فهم جملات به کار مي‌گيريم، گزاره‌ها و الفاظ بلند مرتبه را هم بر تصورات ذهني خويش منطبق مي‌کنيم و اين چنين به دنبال فهم آنها هستيم. اما به لحاظ آنکه موطن اين امور اساساً با عالم دنيا متفاوت است، به کار گيري تصورات زميني در فهم اين گزاره‌ها غلط انداز بوده و ما را دچار اشکال‌هاي زيادي مي‌کند. اين نکته اساسي است که بايد همواره در برخورد با گزاره‌هاي غيبي در نظر داشت.
در مقابل، برخي تصور مي‌کنند گزاره‌هاي موجود در قرآن و به طور کلي آموزه‌هاي ديني، به ويژه گزاره‌هاي غيبي آن، خالي از حقيقت است و صرفا بيان يک سري مطالبي است که اگر چه داراي اهداف تربيتي و هدايتي است، اما فاقد حقيقت و معادل خارجي هستند.
اينان يا دين را رازآلود و رمزي مي‌انگارند؛ «دين امري رازآلود و حيرت افکن است».(سروش، /126) و در تعبير ديگر:
«دين شناسي جديد عبارت است از شناختن دستگاه‌ها و نماد‌هاي رمزي دين. در دين شناسي جديد، زبان دين رمزي است. شناختن هر دين عبارت است از شناختن مجموعه رمز‌هاي زباني. اسلام به عنوان يک قرائت در درجه اول از مباحث هرمنوتيک سود مي‌جويد که مباحث دانش فهم و تفسير متن است. بر اساس اين دانش، متون ديني به عنوان نمادهاي رمزي مانند هر متن ديگر فهم و تفسير مي‌شود... در واقع اسلام به عنوان يک قرائت از متون ديني توضيحي رمزگونه و نمادين به دست مي‌دهد.»(شبستري، /368)
و يا زبان مذاهب را زبان سمبليک مي‌دانند.(شريعتي، /5) و يا توجيهاتي مي‌کنند که آن حقايق آسماني را پايين کشيده و با تأويلات مادي به شرح آيات مي‌پردازند. سيد احمد خان هندي که قصد تفسير قرآن منطبق با علوم جديد را داشت، ملائکه را واقعيت‌هاي شخصي واقعي نمي‌داند، بلکه اين گونه توضيح مي‌دهد که ملائکه عبارتند از تمام آثار قدرت خداوند و انواع نيروهايي که در کائنات هستند.(هندي، /65-55) و يا برخي از امور غيبي قرآن مثل سحر، حسد، جن و شيطان را ناشي از رسوخ فرهنگ زمانه در قرآن مي‌دانند که داراي واقعيت‌هاي خارجي نيستند. نصر حامد ابوزيد سخن خود را به زبان شناسي نوين مستند مي‌کند که بر اساس آن مفردات لغوي به «وجودات خارجي» اشاره ندارند، بلکه تنها به «مفاهيم ذهني» رهنمون مي‌کنند. از اين رو وجود واژه‌هايي در متن دين، دليل وجود واقعي مفاد آنان نيست.(ابوزيد، /144)
حتي برخي، قصص قرآني را فاقد واقعيت‌هاي خارجي مي‌دانند و معتقدند قصص قرآني را با تأکيد بر جنبه‌هاي هنري بايد تحليل کرد؛
«روايت قرآن از رويدادها و اشخاص، ارائه هنرمندانه و ادبي است و نه تاريخي و واقع بينانه.»(خطيب، /280-276)
و يا قصص قرآني را همان قصص رايج در جزيرة‌العرب مي‌دانند که مي‌خواهد از آنها بهره اخلاقي ببرد و کاري به راست و دروغ بودن آنها ندارد؛(خواند مير،/30-28)؛ چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند.
ليکن نظر صحيح آن است که گزاره‌ها و معارف قرآن در همه سطوح و از جمله امور غيبي آن به دنبال بيان حقايق هستند و محتواي آنان «حق» و مطابق واقعيت خارجي هستند. اما واقعيتي که موطن آن دنيا و امور مربوط به آن نيست، بلکه فرا زميني بوده و حقايق آسماني را تشکيل مي‌دهند.
استاد شهيد مطهري در جواب قائلان به غير حقيقي بودن قصص قرآني بيان مي‌کنند:
«اين حرف، بسيار حرف مفتي است. محال است که انبيا در منطق نبوت، براي يک حقيقت ـ‌العياذباللَّه‌ـ، يک امر واقع نشده و يک دروغ را ولو به صورت تمثيل بيان کنند. در ادبيات دنيا از اين حرف‌ها زياد است. غير از آنهايي که از زبان حيوانات گفته‌اند، آنهايي هم که از زبان حيوانات نگفته‌اند [از تمثيل استفاده کرده‌اند] ... قرآن، پيغمبر، ائمه و کساني که تربيت شده اين مکتب هستند، محال است که براي هدف مقدس، از يک امر نامقدس مثلاً از يک امر پوچ، از يک امر باطل، از يک امر بي‌حقيقت ولو يک تمثيل استفاده کنند. اين است که ما شک نداريم که تمام قصص قرآن همان‌طور که قرآن نقل کرده است، عين واقعيت است. داستاني که قرآن‌ نقل مي‌کند، ما بعد از نقل قرآن احتياجي نداريم که تأييدي از تواريخ دنيا پيدا کنيم.»(مطهري، 16/101)
پيش از ادامه تحليل‌هاي مقاله، به ذکر دو نمونه قرآني مي‌پردازيم تا بحث کاملاً مشخص شود.
نمونه اول: بال فرشتگان:
در آيه اول سوره فاطر، عبارتي در توصيف فرشتگان وجود دارد:
﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلَائِکَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ مَّثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴾
«سپاس خداي را که پديدآورنده آسمان و زمين است [و] فرشتگان را که داراي بال‌هاي دوگانه و سه‌گانه و چهارگانه‌اند، پيام‌آورنده قرار داده است. در آفرينش، هر چه بخواهد مي‌افزايد، زيرا خدا بر هر چيزي تواناست.»
وجود بال براي فرشتگان و متفاوت بودن تعداد آن در انواع آنها، تصريحي است که در نص آيه وجود دارد. نکاتي که مفاد مقاله موجود را تشکيل مي‌دهد، درباره اين آيه بيان مي‌کنيم:
1. بال داشتن ملائکه، گزاره‌اي است درباره فرشتگان و به لحاظ وجود مجردي و فرا زمان و فرا مکان بودن آنها، اين گزاره مربوط به امور غيبي است. يعني به لحاظ آنکه وجود فرشتگان خارج از دريافت‌هاي حسي انسان‌هاي عادي است، از اين رو اين گزاره که بيان يکي از ويژگي‌هاي آنهاست، جزء گزاره‌هاي غيبي بوده و فرا حسي است(4) و امکان وقوف ما با تصورات زميني از آنها غلط است.(سيد قطب، 5/2921)
2. ذهنيت ما انسان‌ها از «بال» همان چيزي است که از پرندگان در ذهن داريم. بال پرندگان از جنس پر و موهاي در هم تنيده شده است که قابليت پهن شدن و باز و بسته شدن دارند. اين تصور ابتدايي ما از بال، به خاطر انس و عادتي است که از اين واژه در ذهن داريم و همين تصور، معهود ذهني ما شده است. اما بال فرشتگان، به دليل مجرد و غير مادي بودن آنها، از اين مقوله و از جنس ماده نيست و يا شکل آنها مشابه شکل بال‌هاي پرندگان زميني نيست؛ چرا که اين تصورات مربوط به امور مادي و طبيعي است و فرشتگان موجوداتي غير مادي و فرا طبيعي هستند. پس اين نوع تصورات ذهني درباره بال فرشتگان نارواست. از جمله دلايل نادرست بودن همانندي بال فرشتگان به بال پرندگان طبيعي، ادامه خود آيه است که تعداد بيش از دو بال را براي فرشتگان برشمرده است؛ ﴿أُولِي أَجْنِحَةٍ مَّثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ﴾، حال آنکه هيچ يک از پرندگان عالم ما بيش از دو بال ندارند و براي ما غير قابل تصور است که با داشتن بال‌هاي بيشتر، چگونه مي‌توانند پرواز کنند؟!
برخي از مفسران به دليل تصورات اوليه از بال و غير قابل انطباق دانستن آن بر فرشتگان، از ظاهر آيه عدول کرده و داشتن بال فرشتگان را توجيه و يا کنايه دانسته‌اند. در تفسير نمونه، بال فرشتگان کنايه از وسيله حرکت و اعمال قدرت و توانايي قلمداد شده‌است.(مکارم شيرازي، 18/168) مرحوم آيت الله معرفت نيز کنايه از تعدد و تنوع نيروهاي کارآمد و فعال فرشتگان مي‌دانند.(معرفت، نقد شبهات پيرامون قرآن کريم، /150)
تعداد بيشتر از دو بال براي برخي از مفسران دردسر ساز شده، به توجيهات عجيبي پرداخته‌اند. زمخشري در «کشاف» مي‌گويد:
«اگر بپرسي تعداد بال‌ها بايد زوج باشد، چگونه مي‌شود سه تا باشد؟ در جواب مي‌گويم شايد بال سومي در وسط و پشت آنهاست و در بال زدن به آن دو تا کمک مي‌کند! شايد هم براي کاري غير از پرواز باشد. در برخي از کتاب‌ها ديده‌ام که نوعي از فرشتگان شصت بال دارند. با دوتاي آنها خود را مي‌پوشانند، با دوتا در امور الهي پرواز مي‌کنند و با دوتا چهره‌هايشان را به خاطر حياي از خدا مي‌پوشانند.»(زمخشري، 3/596)
اين گونه اظهارات درباره بال فرشتگان ناشي از تحليل امور غير مادي با امور مادي است. همين تصورات معهود ذهني باعث شده است که براي به تصوير کشيدن فرشتگان تصورات زميني اعمال شود. مثلاً در نقاشي‌هايي که بر روي ساختمان کليساي وانک اصفهان وجود دارد، فرشتگان به شکل دختران انسان نما هستند که دو بال مشابه بال‌هاي پرندگان در دو طرف بدن آنهاست.
3. بال ملائک نه سمبوليک است، نه کنايه است، نه مجاز و نه تمثيل، بلکه حقيقتي است که داراي واقعيت خارجي مي‌باشد. اما به خاطر آنکه فرشتگان از جنس مادي نيستند، تصورات ذهني ما قابل انطباق با حقيقت بال فرشتگان نيست و راه درک اين واقعيت خارجي مشابه دريافت‌هاي تجربي و عقلي رايج نيست. از اين رو در اين باره تفسيري صحيح است که وجود بال ملائک را امري حقيقي و داراي معادل خارجي بداند.
4. بال وسيله‌اي براي پرواز و سير در آسمان است، بنابراين فارغ از مصداق و تصوري که از بال پرندگان داريم، بر اساس اصل وضع الفاظ براي غايت آنها، بايد بال فرشتگان را وسيله‌اي براي سير آنها در آسمان‌ها دانست. البته سير و جابجايي آنها هم با تصورات زميني ما که جابجايي مکاني مي‌انگاريم نادرست است، چرا که موجودات مجرد، فاقد مکان هستند و انتقال مکاني براي آنها نارواست. اين امر نيز خارج از تصور ماست.
5. وجود بال براي فرشتگان، بهترين ترجمه است که از حقيقت اين امر خبر مي‌دهد. توصيفات ديگر، مثلاً پا داشتن، به اين حد گويا نيست، چرا که بال وسيله‌اي براي سير در آسمان است و آسمان‌ها (غير مادي) موطن فرشتگان است؛ ﴿وَتَرَى الْمَلَائِکَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ﴾(زمر/75).
6. فهم صحيح و عميق از بال فرشتگان براي انسان‌هاي زميني مقدور نيست، چرا که آنها در نظامي خارج از نظام زمين و ماده به سر مي‌برند. اگر فرشته‌اي به شکل انسان در آمده و بر روي زمين آمده، مثل آنچه درباره فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط اتفاق افتاد (هود/81-69) و يا مواجهه حضرت مريم(س) با ملک، (مريم/7) در اصل «تمثل» بوده است، نه تغيير در ماهيت وجوديشان.(طباطبايي، الميزان، 17/13)
7. انبيا، امامان و اوليا، فرشتگان را شهود کرده‌اند،(5) ولي نه با حواس ظاهري. پس امکان رؤيت اين موجودات غير مادي براي انسان‌هايي که از حدود ماده مي‌گذرند و طبيعت را در مي‌نوردند وجود دارد. دست عقول انسان‌ها نيز از دريافت اين حقايق بلند کوتاه است، چرا که اينها حقايقي غيبي هستند. راه فهم صحيح اين حقايق، بيرون رفتن از زمين است. کشف و شهودي که از طريق قلبِ آماده صورت مي‌گيرد.
8. خلاصه آنکه ملائکه داراي چيزي هستند که برگردان آن به زبان ما انسان‌هاي زميني «بال» است. اين حقيقتي است مطابق با واقعيت خارجي. ما از فهم اين حقيقت ناتوان هستيم، مگر آنکه به درجه «شهود» برسيم.
نمونه دوم: هوشمندي جهان هستي:
آيات فراواني در قرآن کريم وجود دارد که براي کل هستي اعم از جمادات، گياهان، حيوانات و ذي عقول (انسان، ملک و جن) نوعي شعور و درک قائل است. اين آيات براي همه آنچه در زمين و آسمان است، اين امور را اعلام مي‌کند؛
تسبيح: ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾(تغابن/ 1)
حمد: ﴿وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَکِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾(اسراء/ 44)
صلاى: ﴿کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ﴾(نور/ 41)
سجده: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَکَثِيرٌ مِّنَ النَّاسِ﴾(حج/ 18)
نطق: ﴿قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ کُلَّ شَيْءٍ﴾(فصلت/ 21)
و نيز آياتي از حکيمانه سخن گفتن حيوانات و دريافت امر پروردگار توسط جمادات وجود دارد.(6) در اين باره به موارد زير اشاره مي‌شود:
1. چون اين گونه امور مورد درک ما انسان‌ها نيست؛ ﴿وَلَکِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾ و فوق تصورات و دسترسي حواس است، از اين رو اين امور جزء امور غيبي عالم است.
2. عده زيادي از مفسران بزرگ اين آيات را حمل بر مجاز کرده‌اند.(7) اينان به دليل آنکه تنها انسان، فرشته و جن را داراي شعور و فهم مي‌دانند و مي‌پندارند ديگر موجودات فاقد آن هستند، کارهايي مانند تسبيح، سجده، صلاى و نطق را که لازمه آن داشتن درک و شعور است، براي غير ذي عقول محال مي‌انگارند و انتساب اين اعمال به آنها را «مجاز» دانسته و بيان مي‌کنند که تسبيح آنها کلامي نيست، بلکه وجود آنها خودش تسبيح خالق است. همچنان که تابلوي نقاشي زيبا نشانگر کمال نقاش و بي‌عيب و نقص بودن اوست، موجودات عالم نيز نشانگر خالق متعال هستند و اين چنين گفته مي‌شود که آنان تسبيح مي‌گويند. به عبارت ديگر تسبيح آنها به زبان حال است و نه به زبان قال.
3. در مقابل برخي ديگر از مفسران معتقدند که استناد اين اعمال به همه موجودات حقيقي است؛(8) يعني واقعا همه موجودات عالم به زبان قال تسبيح خدا مي‌کنند، واقعا سجده مي‌کنند و واقعا از دريافت و شعور بهره مند هستند. به علاوه به تصريح قرآن، همه موجودات، آگاهانه اين اعمال را انجام مي‌دهند؛ ﴿کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ﴾. مهم‌ترين دليل در حقيقي بودن تسبيح موجودات، عبارت ﴿وَلَکِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾ است.(طباطبايي، الميزان، 13/112)
4. خطاي اصلي قائلين به مجاز در اين آيات آن است که در برخورد با الفاظ تسبيح، حمد، صلاى، سجده کردن، سخن گفتن و ...، همان تصورات و معهود‌هاي ذهني که از اين الفاظ داشتند را براي فهم آيات به کار بردند و نوع رفتاري که انسان‌ها انجام مي‌دهند را معناي اين الفاظ قلمداد کردند. مثلاً ما انسان‌ها به هنگام تسبيح خداوند، با زبان مي‌گوييم «سبحان الله» و يا براي حمد «الحمد لله» مي‌گوييم و يا در هنگام سجده به روي زمين مي‌افتيم و اينها بر اساس يک فرايندي اتفاق مي‌افتد که لازمه‌اش داشتن شعور و تعقل است و چون موجوداتِ غير عاقل از جهازات عقلي محروم هستند، پس محال است آنان اين رفتارها را حقيقتا انجام دهند، بلکه بايد از ظاهر آيات عبور کرد و آنها را حمل بر مجاز نمود. پس دليل اصلي مجازگرايان، برخورد با آيات از طريق تصورات ذهني و همانند انگاري اين رفتارها با انسان‌هاست.(همان، 17/382)
ادامه دارد...


منابع و مراجع

1. احمد بن فارس در الصاحبي به نقل از التطور الدلالي، ص22.
2. ﴿کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ﴾(ابراهيم/1).
3. تبديل حقايق آسماني به الفاظ زميني را مي‌توان مشابه دو دستگاه هندسه اقليدسي و نااقليدسي دانست. در امورات جاري، همگي از هندسه اقليدسي استفاده مي‌کنيم؛ اما در بررسي علمي ذرات بنيادين و يا نجوم کنوني، هندسه اقليدسي ديگر جوابگوي پديده‌هاي علمي نيست و بايد از هندسه‌هاي نا اقليدسي مثل «هندسه کروي» استفاده کرد. براي تعريف هر دستگاه هندسي، لازم است عناصر اصلي هندسه، يعني نقطه، خط و صفحه در آن دستگاه تعريف شود و چند اصل موضوع اثبات شود.
مثلاً در هندسه کروي، «خط» مانند هندسه اقليدسي بر يک صفحه قرار ندارد، بلکه «خط» در آنجا، قوس روي يک کره است. براي تصور گفته مي‌شود که اگر به مورچه‌اي که روي يک کره ايستاده باشد بگويند خطي بکشد، او اگر چه دو نقطه متمايز را به هم به طور مستقيم وصل مي‌کند، ولي در حقيقت قوسي از يک دايره رسم مي‌کند.
بنابراين اگر چه هر دو دستگاه هندسي «خط» دارند، ولي ماهيت خط در آن دو متفاوت بوده، به طوري که خطِ يک دستگاه، در دستگاه ديگر، خط نيست. (جهت اطلاع بيشتر رک: هندسه‌هاي جديد، جيمز اسمارت، ترجمه غلامرضا ياسي پور؛ هندسه نااقليدسي،‌ هارولد ولف، ترجمه احمد بيرشک).
4. درباره چيستي ملائکه و برخي خصوصيات آنها به توضيحات علامه طباطبايي در ذيل همين آيه رجوع شود: الميزان، ج 17، ص 13.
5. درباره انبيا آيات فراواني هست، از جمله در سوره نجم آيات 5 تا 18؛ درباره امامان رک: اصول کافي، ج 1، ص 270، باب «ان الائمه محدثون مفهمون» و درباره اوليا مي‌توان به مشاهده حضرت مريم(س) اشاره کرد(مريم/17).
6. جملات هدهد در سوره نمل، آيات 22 تا 26 حکيمانه است. نيز آيه شريفه ﴿وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءکِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ﴾(هود/44)
7. تبيان، ج 6، ص 483؛ مجمع البيان، ج 6، ص 645؛ شبر، ص 284؛ جلاءالاذهان، ج 5، ص 299؛ روض الجنان، ج 12، ص 227؛ انوارالتنزيل، ج 3، ص 257؛ التحرير و التنوير، ج 14، ص 99؛ کشاف، ج 2، ص 670، روح المعاني، ج 8، ص 81؛ الکاشف، ج 5، ص 49؛ روح البيان، ج 5، ص 163، تفسيرکبير فخر رازي، ج 20، ص 349.
8. الميزان، ج 13، ص 113-109؛ اطيب البيان، ج 8، ص 240؛ مخزن العرفان، ج 7، ص 21 و 216؛ تسنيم، ج 6، ص 300؛ نمونه، ج 12، ص 134؛ من هدي القرآن، ج 6، ص 234؛ في ظلال، ج 4، ص 2232؛ کشف الاسرار، ج 5، ص 560؛ جواهر الاحسان، ج 3، ص 487؛ محاسن التأويل، ج 6، ص 465.
------------------------------
منبع: www.maarefquran.org


مقالات ارائه شده لزوماً منعکس کننده نظر مجمع جهانی اهل البیت (علیهم السلام) نمی باشد

نام  


ایمیل  


متن نظر