پورتال اهل‌بیت(ع) ـ وابسته به مجمع جهانی اهل‌بیت (ع)

سایت قرآن کریم، نهج‌البلاغه، صحیفه سجادیّه و ادعیه و زیارات پورتال اهل‌بیت علیهم‌السلام

دسته بندی مقالات

عنوان مقاله

درنگى در شيوه بيانى قرآن
نويسنده: سيد محمد حسين فضل الله
مترجم: موسي دانش


تعداد بازدید 484 دسته بندی: زبان قرآن
متن مقاله

چکيده:
فهم صحيح قرآن نياز به فراتر رفتن از قواعد زبان عربى ندارد.
نويسنده کوشيده است قواعد فهم قرآن را بررسى کند در اين راستا مسئله عربى بودن زبان قرآن، ظهر و بطن آيات، مفهوم تأويل و نمونه هايى از معانى تأويلى موجود در روايات، را مطرح کرده و با تحليل آنها به اين نتيجه رسيده است که فهم آيات بر اساس شيوه اى که از خود قرآن به دست مى آيد، کاملاً در چارچوب قواعد زبان عربى ممکن است و بطون آيات يا تأويل به معناى ناديده گرفتن قواعد زبان نيست بلکه معناى ويژه دارد که با ادبيات زبان عربى سازگار است.

کليد واژه‌ها:
قرآن، فهم قرآن، تأويل، ظاهر، باطن.

چگونه مى‌توانيم قرآن را بفهميم؟ آيا قرآن روش ويژه‌اى دارد که آن را از ديگر کتابها متمايز مى‌سازد، به گونه‌اى که نزديک شدن به قرآن بدون فراگيرى آن روش امکان‌پذير نيست؟
آيا قرآن کريم آن چنان زبان و مفاهيم پيچيده‌اى دارد که روشن ساختن معانى و آشکار نمودن ژرفاى آن، به خبرگان و متخصصان نياز دارد؟ و يا کتابى است همگانى که هر انسانى مى‌تواند برحسب توانايى‌ها و قابليت‌هاى فکرى و فرهنگى خود، با آن تماس برقرار کند و توده مردم نيازهاى خود را در آن ببينند و دانشوران آرمانهاى خويش را در آن مشاهده کنند؟
در اين راستا بايد پرسيد: داستان محکم و متشابه، ظاهر و باطن و ديگر اصطلاحات قرآنى که با قرائت و تفسير اين کتاب، پيوند استوار دارد کدام است؟
ديدگاه قرآن هنگامى که [در زمينه فهم قرآن] از اشخاص معينى سخن مى‌گويد، چيست؟
آيا اين سخن بدان معناست که تنها همين اشخاص قرآن را مى‌فهمند، نه کسانى ديگر؟ يا به معناى ارائه الگوى برترى است که يک مفهوم کلى را درباره چگونگى فهم قرآن به نمايش مى‌گذارد، مفهومى که قرآن مى‌خواهد از طريق همين الگو بر آن پاى فشارد؟
اينها پرسش‌هايى است که بسيارى از مفسّران در آنها درنگ کرده و بگومگوهاى فراوانى را پيرامون آنها به راه انداخته‌اند، تا آن جا که براى برخى اين پندار پديد آمده که قرآن کتابى نمادين است و جز گروهى ويژه که خدا امتياز فهميدن وحيش را به آنان عطا نموده است، کسى ديگر آن را نمى‌فهمد و به همين خاطر، اينان حجيت ظواهر قرآن را جز از طريق رجوع به امامان اهل بيت(ع) انکار کرده‌اند. بعضى ديگر از وجود چند معنا، در طول يا عرض هم، براى يک واژه سخن گفته‌اند. گروهى، از روايات چنين برداشت کرده‌اند که قرآن به طور کلى، سخنى است در ستايش اهل بيت(ع) و نکوهش دشمنان‌شان و به اين ترتيب، تنها مقدار محدودى از اين آيات، درباره احکام، مسائل همگانى و داستانهاى گونه‌گون مى‌باشد.
اين چنين، تصور کلى درباره قرآن متأثر از فضاى ويژه‌اى بوده است که اجازه نمى‌داده، قرآن به عنوان کتاب روشنى که خداوند آن را بر انسان‌ها فرو فرستاده، با آيات واضح و آشکارش، بر آنان حجت باشد، آياتى که بر بنياد فهم و برداشت مردم و طبق قواعد همگانى فهم، مايه آگاهى فکرى، روحى و دينى آنها مى‌شود.
از اين رو، روشن ساختن اين مسأله سترگ در انديشه اسلامى ضرورى به نظر مى‌رسد. چه، هر مسأله‌اى که با سرشت قرآن و مصونيت آن از افزايش و کاهش و نيز با شيوه فهم و نقش بنيادين آن در دريافت وحى خدا پيوند داشته باشد، در بينش اسلامى، از اهميت و ارزش والايى برخوردار است، زيرا قرآن کريم، زيربناى مفاهيم، احکام، شيوه‌ها، ابزارها و اهداف اسلامى است و هرگونه آميختگى، انحراف و پيچيدگى در فهم آن، به يک مسأله منفى تبديل شده، بر تمامى اين موضوعات سايه مى‌افکند.
بديهى است که درباره قرآن بايد از خودش بپرسيم، آنگاه که در ضمن آياتى چند بر عربى بودن خود تأکيد مى‌کند، آياتى چون:
«ما آن را قرآنى عربى نازل کرديم، باشد که بينديشيد.»(1)
«کتابى است که آيات آن به روشنى بيان شده، قرآنى است به زبان عربى براى مردمى که مى‌دانند.»(2)
«قرآن عربى، بى‌هيچ کژى، باشد که آنان راه تقوا پويند.»(3)
«روح الامين آن را بر دلت نازل کرد. تا از هشدار دهندگان باشى. به زبان عربى روشن.»(4)
واقعيت آن است که سخن گفتن درباره عربى بودن قرآن، تنها در مسأله زبانى محدود نمى‌شود؛ بلکه اين بحث، عنوانى است براى شيوه عمومى قواعد جزئى سبک‌هاى زبان عربى در عرصه بيان و فهم و فضاى سخن، از لحاظ ويژگى‌هاى هنرى چون: الهام، ايما، التفات و اشاره که از معناى تحت ‌اللفظى واژه‌ها فراتر مى‌رود، زيرا بُعد تاريخى کاربرد واژگان، گاهى سايه‌هايى از معانى و ويژگى‌هاى فراوانى را به اين واژگان مى‌افزايد که فضاى تازه‌اى را براى آنها به وجود مى‌آورد و اين همان چيزى است که در اصطلاح بدان «فهم عرفى» و يا «ذوق عرفى» مى‌گويند.
در اين راستا مى‌بينيم که دستور زبان عربى، مسأله روشن بودن دلالت لفظ بر معنا را -خواه اين معنا حقيقى باشد و خواه مجازى- مسأله‌اى بنيادين در فرايند «فهماندن و فهميدن» مى‌داند، به گونه‌اى که سخن قرآنى حجت و گواهى است در رساندن انديشه‌ها و احکام به مردم. بنابراين، زمينه‌اى براى پيچيدگى لفظى و معنوى در روش‌هايى چون استعاره، کنايه يا ترکيب وجود ندارد تا فاصله ميان لازم و ملزوم، يا معناى تحت‌اللفظى واژه و مقصود گوينده به اندازه‌اى دور باشد که ناگزير از تلاش ذهنى براى ايجاد ارتباط ميان اشيا باشيم؛ زيرا چنين تلاشى دور از شيوه بيانى اى است که تفاهم آن را ايجاب مى‌کند، تفاهمى که طبيعت پوياى زبان بر آن استوار است. ما مى‌توانيم اين موضوع را از آياتى به دست آوريم که وجود خاصيت روشنگرى در آيات قرآن را مورد تأکيد قرار مى‌دهند، نظير اين سخنان خداوند:
«قطعاً آياتى روشنگر فرو آورده‌ايم و خدا هر که را بخواهد به راه راست هدايت مى‌کند».(5)
«و اين گونه آياتِ خود را به روشنى بيان مى‌کنيم، تا راه و رسم گناهکاران روشن شود».(6)
«خدا مى‌خواهد براى شما توضيح دهد و راه و رسم کسانى را که پيش از شما بوده‌اند به شما بنماياند...»(7)
چنان که پيداست، آيات در اين جا از روشنى اى سخن مى‌گويد که مستلزم هدايت و راهنمايى و نيز آشکار شدن راه خلافى است که گناهکاران در آن روانند.
همچنين، در اين جا زمينه آن نيست که درباره قرآن به عنوان کتاب رمزها و اصطلاحاتى سخن گفته شود که از بستر عمومى روش‌هاى زبان عربى دور است. به گونه‌اى که مردم در برابر آنها سرگردان بمانند و نورى که معانى آنها را برايشان روشن سازد نيابند، از آن‌رو که بيم دارند مقصود آيه بجز معناى ظاهرى‌اش، معناى ديگرى باشد، در حالى که هيچ گونه قرينه گفتارى و يا حالى براى آن معنا به چشم نمى‌خورد و اين وضعيتى است که هدف سترگ قرآن را از ميان مى‌برد، زيرا هدف قرآن بر اين پايه استوار است که آيات فرود آمده بر مردم راهى باشد براى فعاليت خرد و انديشه آنان و آنها بتوانند به وسيله اين آيات، راه راست را بيابند و از اين طريق اندرز بگيرند و تقوا پيشه کنند. چنان که خدا در اين باره مى‌گويد:
«اين گونه خداوند آيات [خود] را براى شما روشن مى‌گرداند، باشد که شما بينديشيد.»(8)
«بدين گونه خداوند آيات خود را براى شما روشن مى‌گرداند، باشد که بينديشيد.»(9)
«اين گونه خداوند نشانه‌هاى خود را براى شما روشن مى‌گرداند، باشد که شما ره يابيد.»(10)
«اين گونه خداوند آياتش را براى مردم روشن مى‌گرداند، باشد که پروا پيشه کنند.»(11)
«آيات خود را براى مردم روشن مى‌گرداند، باشد که متذکر شوند».(12)
از اين رو، مسأله حجيت ظواهر قرآن از مسائل روشن و آشکارى است که عالمان بر مبناى پذيرش حجيت ظواهر به طور کلى، بر آن اجماع دارند.
اگر قرآن از وجود سخنان متشابه در خودش سخن مى‌گويد، اين به معناى نمادين بودن اين سخنان نيست؛ بلکه مقصود سخنانى است که احتمالات چند در مدلول‌شان وجود دارد و يا سخنانى که مفاهيم گونه‌گونى را القا مى‌کنند و چه بسا وجود مشکل در آيات متشابه مربوط به بُعد تطبيق آنها بر واقعيت‌ها و در ناحيه مدلولاتشان باشد بدين ترتيب که اين آيات را تحريف‌گران‌فتنه‌جو و تأويل‌گر مورد استفاده قرار دهند و مدلولشان را بر افکار و انديشه‌هايى تطبيق کنند که مردم را از راه راست دور مى‌سازد.
با توجّه به آنچه گفته آمد و براساس برخى برداشت‌ها، نقش «راسخان در علم» ترسيم خطوط واقعى‌اى است که با در نظر گرفتن شرايط و فضاى زبان عربى در مسأله «تفهيم و تفاهم» مدلول آيه در آن شکل بگيرد.
ما، دراين جا درصدد پژوهشى گسترده درباره مسأله «متشابه» و «تأويل» نيستيم و تنها مى‌خواهيم اشاره‌اى به اين مسأله داشته باشيم. البته در حدى که به نتيجه‌اى در اين‌باره برسيم.
از يکى از امامان اهل بيت(ع) روايت شده است که وقتى از او مى‌پرسند: برخى از مردم مى‌گويند: مقصود از نماز و زکات و همانند آن، اشخاص معينى هستند. امام‌(ع) در پاسخ مى‌فرمايد: «خداوند بندگانش را به چيزى که نمى‌فهمند، مورد خطاب قرار نمى‌دهد.» معناى اين سخن امام‌(ع) آن است که آيات قرآنى در راستاى تعقيد لفظى و معنوى و يا اشاره نمادين که براى مردم به روشنى قابل فهم نيست، حرکت نمى‌کند.
اما مسأله «ظاهر» و «باطن» يا «ظهر» و «بطن» دانشمندان درباره آن فراوان سخن گفته‌اند. اين سخنان پيرامون معانى بى‌شمارى مى‌چرخد که بطون قرآن را تشکيل مى‌دهد و حتى برخى از روايات، هفتاد بطن براى قرآن برشمرده است. اصوليان در پژوهشهاى زبان‌شناختى‌شان به تحقيق درباره روا بودن «کاربرد لفظ در بيشتر از يک معنا» پرداخته‌اند و با شيوه فلسفى درگير امکان و عدم امکان اين مسأله شده‌اند، به اين ترتيب که براساس نظريه‌اى که مى‌گويد: لفظ قالب معناست، امکان ندارد که يک لفظ دو معنا داشته باشد و براساس نظريه‌اى که معتقد است: لفظ نشانه معناست، مانعى ندارد که يک لفظ نشانه چند معنا باشد.
برخى حديث «بطون قرآن» و يا «باطن قرآنى» را دليل گرفته‌اند بر اين که بعضى از آيات قرآن براى توده مردم است و بعضى براى اشخاص ويژه و اين موضوع به سطح معناى آيات بستگى دارد و بطون قرآن، همان منطقه «سرّى» و يا «نهانِ» معناى قرآنى است که جز آگاهان از اسرار نهان وحى الهى، کسى نمى‌تواند در اين منطقه گام نهد.
ليکن قرآن کريم وقتى آياتى را براى مردم بيان مى‌کند، درباره آن آيات با همه مردم سخن مى‌گويد: «باشد که آنان اندرز گيرند و باشد که تفکّر کنند و باشد که بينديشند». پس آيات به گروهى خاص اختصاص ندارد و اين امر ايجاب مى‌کند که انديشه مطرح در قرآن، همان چيزى باشد که خداوند از همه مردم خواسته تا آن را با خود داشته باشند و به رغم اختلاف سطح فکرى‌شان در فهم ويژگى‌هاى آن - همچون ديگر واژگان رساى عربى که مردم به تناسب سطح فکرى و فرهنگى‌شان، برداشت‌هاى متفاوت از آن دارند - برطبق رهنمودهاى فکرى و عملى اين کتاب حرکت کنند.
در اين جا نکته ديگرى در مسأله به چشم مى‌خورد و آن اين است که تعدّد معنا در کاربرد واحد، در روش عمومى بيان عربى معمول نيست؛ زيرا که با شيوه تفاهم، حتى در کاربرد واژگان مشترک در چند معنا، سازگارى ندارد. چه، وضع لفظ براى چند معنا، مستلزم آن نيست که در همه آن معانى به کار رود. بلکه در اين حالت، اراده هر کدام از آنها از لفظ نياز به قرينه گفتارى و يا حالى دارد و هر گاه مردم از واژه «مجمل» سخنى مى‌گويند، اين بدان معناست که اجمال، در شناخت معناى مقصود از ميان چند احتمال است.
بدين ترتيب، مسأله، مسأله امکان و استحاله ذاتى نيست؛ بلکه مسأله بهره‌گيرى از هنر در سخن گفتن براى تفاهم در ميان عرب است. بنابراين، اگر مقصود [از بطن قرآن] اين نوع سخن چند معنايى باشد [يعنى سخنى که چند معنا دارد و براى مشخص کردن معناى موردنظر گوينده هيچ نشانه‌اى در دست نيست] به کارگيرى چنين سخنى از سبک معمول عرب بيرون است، زيرا در وضوح سخن، اخلال ايجاد مى‌کند و به همين سبب، از سطح بلاغت و رسايى دور مى‌سازد و با اعجاز هنرى که قرآن به وسيله آن در اوج قله هنر بلاغت قرار گرفته است ناسازگارى دارد.
اين از يک سو و از سويى ديگر اين پرسش را بايد مطرح کرد که: نهفته بودن معناى باطن قرآن نزد راسخان در علم، چه معنايى دارد؟ و فايده آن چيست؟ اگر اين نهفته بودن بدين سبب باشد که آنان حجّت‌هاى خدا هستند و بايد سخن ايشان را درباره اسرار دين پذيرفت، حتى اگر از لفظ آيه هم فهميده نشود، در اين صورت بايد گفت: سرشت حجّت بودن، اين پذيرش را ايجاب مى‌کند و نيازى ندارد که قرآن کريم آن را تضمين کند. چه، عصمت حجّتهاى خدا، راستگويى ايشان را اثبات مى‌کند و به پذيرش حقايق نهفته از سوى آنان منجر مى‌شود؛ و اگر اين نهفته بودن، به اين دليل باشد که آن معانى نهفته از خود قرآن به دست مى‌آيد، بايد بگوييم: قرآن در اين معانى ظهور ندارد.
ممکن است مقصود از ظاهر قرآن، معناى جزئى يعنى مصاديق [و شأن نزولهاى] آيه در عصر نزول يا در زمان نزول باشد و مراد از باطن آن، معناى کلى يعنى معنايى که بر تمامى مصاديق و جزئيات، چه در گذشته، چه در حال و چه در آينده صدق مى‌کند باشد و بدين ترتيب، مراد از «ظاهر» همان معناى جزئى است که تنها در زمان حاضر يعني: [زمان نزول] روشن است و مراد از «باطن» معناى کلى است که در آينده روشن خواهد شد تا قرآن، تنها در مصاديق دوران نزول منحصر نگردد؛ بلکه به عنوان يک قانون کلى به تمامى موارد همانند، در رويدادهاى نوين و آينده زندگى و انسان امتداد يابد.
اين موضوع همان چيزى است که امام باقر(ع) در چند حديث درباره آن سخن گفته است و از آن جمله، اين حديث است:
«صدوق از پدرش، از سعد، از برقى، از محمد بن خالد اشعرى، از ابراهيم بن محمد اشعرى، از ثعلبة بن ميمون، از ابوخالف قمّاط، از حمران بن اعين روايت کرده است که گفت: از ابوجعفر(ع) درباره ظهر و بطن قرآن پرسيدم؟ فرمود: ظهر آن کسانى هستند که قرآن در مورد آنان نازل شده است و بطن آن کسانى هستند که کارهاى آنان را انجام مى‌دهند. آن‌چه درباره آنان نازل شد، درباره اينان نيز جارى مى‌شود.»(13)
يکى ديگر از اين احاديث، چنين است:
«عياشى در تفسير خود از فضيل بن يسار نقل کرده است که گفت: از ابوجعفر امام محمد باقر(ع) درباره اين روايت پرسيدم: «در قرآن آيه‌اى نيست، مگر اين که ظهر و بطنى دارد و در آن حرفى نيست، مگر اين که مرزى دارد و هر مرزى را آغازى است». پرسيدم: معناى اين سخنى که هر آيه‌اى ظهر و بطنى دارد، چيست؟ مقصود از ظهر قرآن، تنزيل آن و مراد از بطن قرآن، تأويل آن است که برخى از آن سپرى گشته و برخى از آن هنوز نيامده است. قرآن بسان خورشيد و ماه در حرکت است، هر زمان که چيزى از آن بيايد، تأويلش به وقوع مى‌پيوندد. خداوند تعالى فرموده است: و تأويلش را جز خدا و راسخان در علم کسى نمى‌داند(آل‌عمران /147)».
روشن است که حديث نخست مى‌خواهد تأکيد کند که مصداق آيه، يک معناى کلى و فراگير را در اندرون خود نهفته دارد و هر زمان که مصاديقى همانند اين مصداق از نو پديد آيد، اين معناى کلى نيز در طى زمان، تحقق مجدد مى‌يابد و اين همان چيزى است که امام‌(ع) در حديث ديگر فرمود:
«اگر قرآن در شأن گروهى خاص نازل شده بود، با ناپديد شدن آنان در پشت پرده زمان، قرآن هم نابود مى‌شد. ليکن قرآن بسان خورشيد و ماه و شب و روز همواره در حرکت است، تا الگويى باشد براى نماياندن انديشه کلى مورد هدف قرآن، الگويى که آيه درباره آن نازل شده است.»
بنابراين، در اين جا دو معنا براى لفظ نيست؛ بلکه يک معناست که در بستر زمان از گذشته تا حال استمرار داشته و در قالب خصوصيتى که در تمامى مقاطع و افراد تجسم خواهد يافت، آينده را هم زير نظر دارد.
در اين جا حديث ديگرى هست که به شکل ديگرى به مسأله مى‌نگرد:
«صدوق از پدرش، از على بن حکم، از محمد بن فضيل، از بشر وابشى، از جابر بن يزيد جعفى روايت کرده است که گفت: از ابوجعفر(ع) درباره تفسير آيه‌اى سؤال کردم و او به من پاسخ داد. سپس بار دوم از او پرسيدم و او پاسخ ديگرى به من داد. گفتم: فدايت گردم. روز پيش درباره اين مسأله پاسخ ديگرى به من دادى؟ امام فرمود: قرآن بطنى دارد و آن بطن هم بطنى دارد و براى آن ظهرى است و براى اين ظهر هم ظهرى است. اى جابر، هيچ چيزى چون تفسير قرآن از عقل انسان‌ها دورتر نيست. چه، آغاز آيه درباره چيزى است و پايان آن درباره چيزى ديگر و در عين حال، سخن پيوسته‌اى است که معانى گوناگون از آن برداشت مى‌شود.»(15)
در آغاز چنين به نظر مى‌رسد که اين حديث به تعدد معنا براى يک واژه اشاره مى‌کند، زيرا بر تعدد تفسير دلالت دارد و تأکيد مى‌کند که ظاهر واژه، ظهرى دارد و باطن آن نيز باطنى.
ليکن دقت در حديث مزبور نشان مى‌دهد که اين حديث مى‌خواهد آيه را به لحاظ مدلول آن بررسى کند و نه به لحاظ واژگان آن، زيرا مى‌بينيم، برخى آيات درباره ابعاد مختلف يک مطلب، سخنى مى‌گويد، ابعادى که در مجموع مطلب را کامل مى‌کند. به عنوان نمونه، گاهى موضوع واحدى از يک بُعد به اخلاق ارتباط دارد، از بُعد ديگر به جامعه، از بُعد سوم به سياست و... . امرى که به پژوهشگر اين امکان را مى‌دهد که از چند بُعد به گونه‌اى سخن بگويد که گويى هر کدام از اين ابعاد، معناى جداگانه آيه است و شايد مقصود امام از پيوستگى آيه، يگانگى معنا و از گونه‌گون پذيرى، تعدد ابعاد معنا باشد. بنابراين، ممکن است معنايى که قرآن بدان نازل شده، معناى ديگرى را جذب کند، چنان که اشارات آيه مى‌تواند اشاره ديگرى را به دنبال آورد.
در پرتو آنچه گفته آمد، مى‌توانيم به معناى تأويل دست يابيم. بنابراين، مقصود از تأويل، اراده غيرمعناى ظاهرى لفظ نيست؛ بلکه به دست آوردن معنايى است از طريق معناى وضعى لفظ که در فرايند استعمال قصد شده است.
در حديثى از امام باقر(ع) نقل شده است که درباره اين سخن خداوند: «هر کس کسى را زنده بدارد چنان است که گويى تمام مردم را زنده داشته است(مائده/ 32) «فرمود: مقصود رهايى بخشيدن از سوختن و يا غرق شدن است. گفتم: کسى که انسان را از گمراهى به راه راست سوق دهد چطور؟ فرمود: اين تأويل بزرگ آيه است.»(16)
در اين جا مقصود امام‌(ع) اين نيست که مراد از زندگى، هدايت و مراد از مرگ، گمراهى است و يا اين که هدايت و گمراهى دو معناى اضافى براى زندگى و مرگ، افزون بر معناى مادّى آنهاست، بلکه مراد اين است که اگر به ارزش هدايت که دعوت‌گران به سوى خدا بدان قيام مى‌کنند تا انسان‌ها را از گمراهى نجات دهند، ژرف نگريسته شود، اهميت آن از اهميت نجات زندگى انسان‌ها کمتر نيست. چه، دستاوردهاى هدايت در روح انسان و در سرنوشت هميشگى او، همان دستاوردهاى زندگى حقيقى است. پس اين معنا که ارزش هدايت همسنگ ارزش زندگى است، مسأله‌اى است که ما آن را استنباط مى‌کنيم، نه اين که به معناى آيه باشد و يا از مفهوم موافق آن به دست آيد.
در اين راستا به حديثى برمى‌خوريم که از امام باقر(ع)، درباره اين سخن خداوند: «پس بايد انسان به خوراکش بنگرد(عبس/ 24) روايت شده راوى گفت: پرسيدم: خوراک او چيست؟ امام فرمود: دانش او که آن را از کسى که بايد فراگيرد، فرامى‌گيرد.»(17)
روشن است که دانش نمى‌تواند معناى واژه خوراک يعني: [طعام] در اين آيه باشد، حتى اگر ما تصور کنيم که افزون بر خوراک تَنْ، براى خرد نيز غذايى وجود دارد، زيرا آيات ديگر تأکيد مى‌کند که مراد از اين واژه همان غذاى مادّى است که از گياهان به دست مى‌آيد، چنان که خداوند فرموده است:
«ما آن را به صورت بارشى فرو ريختيم، آنگاه زمين را با شکافتنى شکافتيم. پس در آن دانه رويانديم. و انگور و سبزى، و زيتون و درخت خرما. و باغ‌هاى انبوه و ميوه و چراگاه. تا [وسيله] استفاده شما و دامهايتان باشد».(18)
روشن است که اين آيات با اين ديدگاه که واژه طعام در اين جا به معناى دانش باشد سازگارى ندارد، ليکن امام‌(ع) خواسته معناى دانش را از واژه طعام استفاده کند. از آن رو که اين واژه -در جمله اشاراتش- به بُعد معنوى غذا اشاره مى‌کند که يک نعمت الهى است و بيش از نعمتهاى مادّى الهى که بدن را تغذيه مى‌کند، ارزشمند است.
از اين رو، بررسى اين گونه شيوه الهام‌گيرى از قرآن را در تفسير، ضرورى مى‌بينيم؛ زيرا اين همان شيوه‌اى است که موجب مى‌شود انسان از يک آيه -با توجّه به طبيعت اهداف و مقاصد آن- به جهانهايى ديگر رهگشايد و آيه قرآن در چهارچوب قوانين کلى اسلامى و زبان عربى به افقهاى بيشترى رهيابد و دامنه آن گسترده شود.
اين شيوه همان چيزى است که ما از تصوير مادى به تصوير معنوى و از تجربه تاريخى جامعه‌اى که قرآن در آن فرود آمد و مشکلات و چالشها و مسائل آن را چاره‌جويى کرد، به تجربه نوينى که ما در آن با چالشها و مشکلات عينى رويارو هستيم منتقل کند، امرى که افزون بر ويژگى‌هايى چون وضع قوانين، راهنمايى، اندرز دادن و امثال آن، ويژگى پويايى را نيز به قرآن مى‌بخشد.
در پرتو آنچه گفته شد مى‌توانيم در برابر روايات بسيارى که از امامان(ع) روايت شده و برخى از آيات قرآن را به اهل بيت(ع) تفسير مى‌کند، درنگ کنيم، تا دريابيم که برخى از اين آيات ويژه آنان است نظير آيه «تطهير»(19) و آيه ﴿الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى﴾(شورى/ 23) در حالى که برخى ديگر عامّ است، ليکن اهل بيت(ع) مصداق و الگوى کامل آن مى‌باشد همانند آيه ﴿الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ﴾(آل عمران/ 7) و آيه ﴿لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾(رعد/ 7) و آيه ﴿فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّکْرِ﴾(نحل /43) و آيه ﴿وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ﴾(رعد/ 43) و آيه ﴿وَکُونُواْ مَعَ الصَّادِقِينَ﴾(توبه/ 119) و آيه ﴿ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا﴾.(فاطر/ 32)
هر چند برخى از آيات در موارد خاص درباره اهل بيت(ع) نازل شده و اسباب نزول ويژه‌اى دارد، اما در عين حال، مسأله‌اى که در آن آيات مطرح شده، از اين آيات آغاز گرديده، به سمت و سوى کليت و شمول امتداد مى‌يابد، چنان که در آيه مباهله مى‌بينيم که مورد اين آيه، اهل بيت(ع) است و آنان عبارتند از: حسن و حسين‌(ع) در عنوان «ابنائنا»، حضرت زهرا(س) در عنوان «نسائنا» و امام على اميرالمؤمنين‌(ع) در عنوان «انفسنا». همان گونه که خداوند فرموده است:
«پس هر که در اين باره پس از دانشى که تو را [حاصل] آمده، با تو محاجّه کند، بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنان ما و زنانتان و ما خويشان نزديک و شما خويشان نزديک خود را فراخوانيم؛ سپس مباهله کنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم ».(20)
ليکن اين آيه يک خط کلى براى مباهله ترسيم کرده است که همه مواردى را که مسلمانان بدان نياز پيدا کنند در برمى‌گيرد. همچنين اين معنا را در سخن ديگر خداوند نيز مى‌بينيم:
«ولىّ شما تنها خدا و پيامبر اوست و کسانى که ايمان آورده‌اند: همانند کسانى که نماز برپامى‌دارند و در حال رکوع زکات مى‌دهند»(21)
در روايت مشهور که به اسنادى چند، روايت گرديده، آمده است که اين آيه درباره امام على‌(ع) نازل شده، اما در عين حال، معناى مطرح در اين آيه با همان شکلى عالى در قالب کلى بيان گرديده تا همه متوليان امور مسلمانان را در برگيرد و لذا آيه به شکل جمع آمده، نه مفرد؛ به گونه‌اى که همه امامانى را که از نسل امام على‌(ع) هستند دربرمى‌گيرد.
همين‌طور سبک ياد شده را در اين سخن خداوند مشاهده مى‌کنيم:
«و به [پاس] دوستى [خدا] بينوا و يتيم و اسير را خوراک مى‌دادند. ما براى خشنودى خداست که به شما مى‌خورانيم و پاداش و سپاسى از شما نمى‌خواهيم.»(22)
اين آيات در شأن على و فاطمه(ع) نازل شده و اين دو بزرگوار را نقطه آغاز قرار داده است تا از آن جا خط پهناورى را براى کسانى ترسيم کند که با همان روحيه اخلاص نسبت به خدا، ترس از او، دوستى براى او، و از خودگذشتگى درباره بندگان يتيم و بينوا و دربند او، در اين خط حرکت مى‌کنند.
اين چنين، مى‌بينيم که قرآن کريم در محدوده ويژگى‌هاى تاريخى مورد نزولش از حرکت بازنمى‌ماند؛ بلکه امتداد مى‌يابد تا تمامى نمونه‌هاى زنده را در بستر زمان فراگيرد. چنان که قرآن در مفاهيم کلى خود به تحرّک و پويايى عينيت اجتماعى در مسائل حق و باطل، مشروعيت و عدم مشروعيت، نگاه مى‌کند تا نشانه‌اى باشد براى تشخيص راه راست از راه کژ در واقعيت جامعه اسلامى که در فواصل زمانى دورى پس از آغاز نزولش به وجود آمده است و تا از طريق مرحله پيشين، درباره مرحله‌اى نوين مشابه آن سخن بگويد و بدن ترتيب انسان‌ها را به سمت نمادهاى حق رهنمون گردد و به وسيله معرفى و طرد نمادهاى باطل در گذشته، از سمبلهاى باطل در آينده دورشان سازد، زيرا قرآن نمايانگر حقيقت گسترده‌اى است که در آينده، سرتاسر زمان را در برمى‌گيرد و بر فراز آن اوج مى‌يابد.
بنابراين، ما در تفسير قرآن نياز نداريم که از محدوده قواعد رايج زبان عربى بيرون رويم و يا به خاطر تکيه بر اين يا آن حقيقت، يا اين سمبل مشروع حق، آن را از مسائل کلى دور سازيم، چه، خطوطى پراکنده در قرآن و نيز نمونه‌هاى زنده و پويايى که در درون آن وجود دارد، به ما اين امکان را مى‌دهد که در عالم استدلال به خواسته‌هاى مان دست يابيم.


منابع و مراجع

1 - يوسف/ 2.
2 - فصلت/ 3.
3 - زمر/ 28.
4 - شعراء/ 195-193.
5 - نور/ 46.
6 - انعام/ 55.
7 - نساء/ 26.
8 - بقره/ 266.
9 - بقره/ 242.
10 - آل عمران/ 103.
11 - بقره/ 187.
12 - بقره/ 221.
13 - مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ اول، سال 1412 ه، 55/89، باب 8، روايت 14.
14 - همان، 61/89، باب 8، روايت 47.
15 - همان، 59/89، باب 8، روايت 37.
16 - همان، 20/2.
17 - همان، 398/2، باب 14، روايت 38.
18 - عبس/ 32-25.
19 - احزاب/ 33.
20 - آل عمران/ 61.
21 - مائده/ 55.
22 - انسان/ 9-8.
------------------------------
منبع: www.maarefquran.org


مقالات ارائه شده لزوماً منعکس کننده نظر مجمع جهانی اهل البیت (علیهم السلام) نمی باشد

نام  


ایمیل  


متن نظر